Sunday, April 27, 2008

This Is The New Shit

درد
از تیره‌ی پشت‌م
بالامی‌رود
به محتویات
کوله ‌پشتی ام
می‌اندیشم
صد سال
تنهایی

Saturday, February 23, 2008

کوزه

از من
از نوک سینه های من
چیزی می تراوید
که گس بود
وسفید
وطعم خاک می داد

Monday, January 21, 2008

غبار می روبیم

شاید نتیجه ی منطقی یبوست، اسهال نباشد ولی نتیجه ی منطقی «یبوست وبلاگی» لاجرم «اسهال وبلاگی» خواهد بود...باور کنید.

Interiente

خیانت کردن
به تو
آستانه ی دردم را
بالا
می بَرَد

این دِ کار

- یه سوال بپرسم؟
- اووم
- ناراحت نمیشی؟
- ...بپرس
- می خوری؟

Sunday, January 20, 2008

ابرک فرنچ پوش

بالاخره تمام شد...باور خودمان هم نیست هنوز...خلوتی دل گوارتر از وبلاگ خاک گرفته مان برای واگویه هایی چنین شادمانه نیافتیم .19 ماه سر و کله زدن با انواع و اقسام آدمهای کمپلکسی (اعم از کادری و وظیفه )، تحمل محیط خشک و عبوس نظامی، بی چاک و دهنی های مکرر سرهنگِ کُنت، جبونی و حزب باد بودن و دودره بازیهای جناب سرگردی که بالاخره آنقدر واجد خصوصیات حضیضه شد که سزاوارانه قبه های سرهنگی ش را به دوش گیرد،صبح کله ی سحر با رخوت از خواب پا شدن و نصبه شب خوابیدن و ... همه ش تمام شد.
دیگه میتونی شب ها بدون کابوس فردا بخوابی ...

یادمان می آید دو سال پیش در کامنت دانی وبلاگ یک آقای وبلاگ نویس ِ تازه به خدمت مقدس سربازی اعزام شده ای نوشتیم" دوست داریم تجربه کنیم سرباز شدن را"، بعد یک آقایی در همان کامنت دانی آمد و بعد از نثار کردن مقادیر معتنابهی متلک و کنایه زد تو رومون و گفت" بس کنید این اداهایتان را و کلن جمع کنید این بساط اپیدمی شده ی میل وافر به سرباز شدن را" (نقل به مضمون و باادبیاتی دیگر)و کلن بحث عبثی در گرفت بین ما و اوشون که حتی از خود سابژه ی سربازی نیز پرت افتاد،بماند که بعد صاحب وبلاگ هم ناراحت شد و گفت بروید دم در خانه ی خودتان دعوا کنید...الان که غور می کنیم می بینیم ما هنوز هم خواهان این تجربه ایم و همه ی این ها البته برمی گردد به مازوخیسم شدید نهفته در وجودمان و از سر کنجکاوی و تجربه ی محض نیست قضیه، اما به ضرس قاطع اعلام می داریم که حاضرنیستیم حتی یک نفر و اصلن یک نفر از آدم هایی که دوستشان می داریم این پروسه ی مزخرف را از سر گذرانند.

ب.ت بی ربط: چه قدر دل مان تنگ شده بود برای اینجا...

Monday, August 28, 2006

اينا خودشون با اسكيپي ها چي كار دارن؟

خبر:"به منظور جلوگيري از رشد بي رويه ي جمعيت كانگوروها در استراليا،به اين جانوران قرص جلوگيري از بارداري خورانده مي شود"
منبع: اخبار 60 ثانيه_كانال سه



با شنيدن اين خبر تخيلات ما به صورت جفت پا پريد وسط جنگل هاي استراليا ي 2006.و اينك اين شما و اين تخيلات ما:

يك خانم كانگورودر معيت يك آقاي كانگورو در منطقه اي موسوم به Catherine Abad-e Sofla واقع در استرالياي شمالي زندگي گرم و شيريني را مي گذرانند.از آنجا كه تايپ ِ لغت ِ "كانگورو" براي نگارنده كاريست بس طاقت فرسا زين پس خانم كانگورو را "آماندا" و آقاي كانگورو را "استيو" مي ناميم.


تو.شب.ساعت 8:30

آماندا و استيو پس از صرف شام مختصري كه شامل مقداري اسپرس ِ تازه و سالاد فصل بود،به صورتي عشقولانه در كاناپه يله شده اند و تلويزيون نگاه مي كنند.
آماندا: عزيزم اون كانال ِفَشِن رو بگيرلطفن...مي خوام واسه ختنه سوران پسر ويولت اينا مدل لباس انتخاب كنم.
استيو[در حالي كه يك دستش درون كيسه ي آمانداست و با دست ديگرش ريموت كنترل را به هوا پرت مي كند و مي گيرد]:باشه عزيزم...[ از جايش بلند مي شود]
استيو : من دارم مي رَم حموم
آماندا[با شوخ چشمي]:اُكِي!
صداي استيو از اتاق خواب:پس اين شورت مشكي ِZARA يِ من كجاست؟
آماندا:لاي ِرخت چرك ها عزيزم!


تو.شب.ساعت 11:00

استيو به پهلو روي تخت دراز كشيده و «آبلوموف» مي خواند.آماندا جلوي آينه ،بعد از اينكه آخرين بيگودي را از موهايش باز مي كند ،دستي به يقه ي لباس خواب برده و رو به استيومي گويد" چراغ ها رو خاموش كنم؟"
استيو:هوم


تو.شب.ساعت 11:45

تختخوابِ نامرتب از معاشقه اي حكايت مي كند كه دقايقي قبل به پا بوده.دو دلداده در آغوش هم آرام گرفته اند.استيو با موهاي آماندا بازي مي كند.
استيو:راستي عزيزم...قرص هاي جلوگيريتو ميخوري ديگه؟
آماندا:نه عزيزم...ديگه نمي خورم
استيو[كمي سرش را عقب مي كشد]:چي؟!...آخه چرا؟
آماندا:چون نيپل هام داشت به بزرگي ِ گنبدهاي مسجد ِ قسطنطنيه مي شد!
استيو[براق شده]:ببين ماندي(!) ...چرا متوجه نيستي...اصلن به عواقب كارت فكر كردي؟...مي دوني با اين كار چه تاثير بدي رو سيستم تنظيم خانواده مي ذاري؟ ...مي دوني كلٌ برنامه ريزي ِ چند ساله ر...
آماندا[ با بي حوصلگي حرف او را قطع مي كند]:نه...من هيچي نمي دونم!...اينو هم بگم كه ديگه هرگز لب به اون قرص ها نمي زنم...در حال حاضر فقط مي خوام بخوابم
استيو:خيلي خب...چاره اي نيست...من وازكتومي مي كنم!

رنگ صورت آماندا به سان كاغذ تورنسل در محيط اسيدي قرمز شده و با حركتي عصبي خودش را از بازوان استيو بيرون مي كشد.

آماندا[در حالي كه از جايش برخاسته]:حتمن فردا راجع به اين قضيه صحبت مي كنيم...خيلي جدٌي ...بايد تكليفو روشن كرد

در اتاق خيلي محكم وبا صداي گرومب بسته مي شود.


تو.شب.ساعت 1:00

استيو بي خواب شده و غرق در خاطرات گذشته به اولين روزهاي آشنايي با آماندا فكر مي كند.
فلاش بك:
يك روز زيباي بهاريست.پروفسور رينولد،دانشمند 86 ساله ي زئولوژيست جهت تكميل يك تحقيق از مُناش راهي ِ Catherine Abad-e Soflaشده است.استيو ِ جوان كه تنها همدم پروفسور است در اين سفر او را همراهي مي كند.اين اولين بار است كه استيو از جو ِ به شدت علم زده و روشنفكري مناش خارج شده و به دامان سبز طبيعت پا گذاشته است.آنقدر سر ذوق آمده كه سر به سر پروانه ها و سنجاقك ها مي گذارد و دنبال آنها اين ور و آن ور مي پرد.طي همين ورجه وورجه ها بود كه ناگاه بوي خوبي مشام استيو را پر مي كند.بويي آميخته ازرايحه ي نعنا و دارچين و زنجفيل(!).مسير بو رابا جهش هاي بلند دنبال مي كند تا اينكه سرانجام پشت يك بوته ي بزرگ گل سرخ چشمان بي فروغش به جمال بي مثال آماندا روشن مي شود.قلب كوچك استيو در محاذات نافش تپيدن مي گيرد و پس از اولين مغازله با آماندا با خود عهد مي بندد كه هرگز او را ترك نكند و پروفسور رينولد مهربان را با تحقيقات علمي اش تنها بگذارد.

استيو سيگاري قلاج مي زند.



تو.شب.ساعت 2:00

نمايي بسته از چشمان استيو
نريشن:
آماندا بچه دوست داره...چندين بار به ام گفته كه دلش مي خواد بچه داشته باشيم،زياد...حالا اگه من وازكتومي كنم ،اون ممكنه تقاضاي طلاق بده...اما آخه منم كه نمي تونم نسبت به جامعه ام بي تفاوت باشم ... اين رشد فزاينده ي جمعيت سيستمو فلج مي كنه... [نگارنده شخصن در اين لحظه دلش مي خواهد يك اُردنگي محكم حواله ي ما تحت مبارك ِ جناب استيو كند من باب ايراد اين گلواژه جات]...ولي بايد يه چاره اي وجود داشته باشه...يه راه سوم...صَب كن!...يه چيزي يادم اومد...پروفسور رينولد هميشه از شكوفايي صنعت پلاستيك حرف مي زد...بعله!...خودشه...اون وسيله ي كذايي...چرا ما نبايد ازش استفاده كنيم؟...اصلن نمي دونم چرا مركز بهداشت منطقه اين يكيو مطرح نكرده...ها ها ها ها!...بالاخره اون دوران نكبت بار ِ مناش به يه دردي خورد!

نمايي باز از اتاق خواب:

استيو لچكي به دست گرفته و پا به پاي ترانه اي كه ترجيع بندش عنوان ِ آن وسيله ي ِ كذايي ِ محصول دوران پلاستيك است،لزگي مي رقصد.

محو به:
بيرون.روز.دشت هاي اطراف منزل آماندا و استيو
آماندا در پناه بوته اي سايه گرفته و با نگاهي سرشار از لذت محو بازي كردن استيو با دوقلو هاست.




پي نوشت: يك خبر هم خوانديم اين روز ها كه كلي ما را به خود مشغول كرد...آن هم حذف پلوتون از منظومه ي شمسي بود!...از 1930 با ما بود اين گوگوري...دلمان برايش تنگ مي شود(!)....اصلن شايد به سياق آسيموف عزيز در رثايش يك تيريپ ساينس_فيكشن رفتيم بعدن

Tuesday, August 22, 2006

* ( *

ماه عقيم بود





پس ستاره ها را اداپته كرد

Friday, August 18, 2006

زن ِ همسايه شوهرش را كتك مي زند

از اينكه ساعت 9 صبح بايد جلوي ِ در شيشه اي ِ دوجداره ي مجتمع منتظرِ كارمند اداره ي مخابرات باشم عصبانيم.مامان صبح كه داشت ميرفت بيرون صدام زد و گفت: ساعت 9 برو پايين، از طرف مخابرات ميان خطِ جديد رو وصل كنند.
من [مست ِخواب]: مگه اين ساختمون سرايدار نداره؟
مامان:جمعه- سرايدار ساختمون- مثل اينكه صبحها جاي ديگه اي كار ميكنه...شغل دوم!

گوشه ي طبقه ي همكف،كنار ِ در و پشت به راه پله ها ايستاده ام و به امنيتي كه باعث ميشه تو روز روشن درهاي مجتمع قفل باشند و تكنولوژي عملن كشك باشد و تنها با چرخاندن ِ چندباره ي كليد در سوراخ قفل بتوان در را باز كرد درود مي فرستم.
صداي پا مي شنوم.زن است، كفشهاي پاشنه بلند پوشيده ، انگار مي خرامد و راه مي...با شنيدن جيغ خفيف زنانه اي سرم و نيمي از پيكرم برمي گردد به سمت صدا.زن با بهت به من نگاه مي كند.

من: ببخشيد..ترسوندمتون؟
زن: نه...شما ببخشين...اِنقد تو اين ساختمون آدم نمي بينيم، يه دفعه هم كه ميبينيم ديگه[ ميخندد]

من: [ با لبخندم حرفش را تاييد مي كنم]

يك دستِ زن كيف دسته كوتاه را روي شانه اش نگه داشته و دست ِ ديگرش وزن اورا به دستگيره ي در تحميل ميكند.باسن باشكوهي دارد.

زن: تازه اومدين تو اين ساختمون؟...همونهايي كه اومدن واحدِ2؟
من: نه...ما خيلي وقته اينجاييم...طبقه ي اول، واحد 3
زن:عجيبه...البته چند بار خواهرتون رو ديدم، ولي شما رو نه...
من[خنده م گرفته]: ايشون خواهرم نيستن...مامانم هستند!
زن:آخي نازي(!)...چه جوون
من: لبخند!
زن[ كليد را در قفل مي چرخاند]: خوشحال شدم از آشناييتون...ما طبقه ي دوم ميشينيم،واحد1...بيشتر همو ببينيم
من: مرسي...[لبخند!]
زن[بيرون ساختمان و در حال بستن در]:خدافظ...[لبخند]
من:خدافظ

به سختي سر و شكلم را در شيشه ي دوجداره ي صبحگاهي(!) مورد تفتيش قرار ميدهم.طفلك حق داشت بترسه، سر تا پا مشكي پوشيده ام با كفش هاي ِ سفيدِ آزاليا...عين ِ مداد سوسماري اي كه سرشو تراشيده باشند و بعد چپه گذاشته باشنش تو جامدادي...آن طرف ِ شيشه كارمند مخابرات پيداست، در را باز مي كنم.

*******

مامان: تو زن ِ اين دكتره رو ديدي؟
من: كدوم دكتره؟
مامان: همينايي كه طبقه ي بالا ميشينن
من: آره...يه بار...[ياد باسن باشكوه مي افتم]
مامان:شوهرش رو كتك مي زنه
من[سرم را از روي مجله ي «نگاه نو» بلند مي كنم و عينك را روي بيني به بالا مي سُرانم]:شما از كجا مي دونين؟!
مامان: جمعه مي گفت...مثه اينكه هر شب شوهره رو سياه و كبود مي ندازه از خونه بيرون...[مامان لباسش را دور كمرتنگ مي كند و به خودش مي چسباند]...جمعه هم چند بار آقاي دكتر رو ديده و بردتش خونه ي خودش...[روي پنجه مي ايستد و خودش را در شيشه ي دوجداره ي پنجره مي بيند]...دكتر هم كلي واسش درددل كرده و از كارهاي زنش گله
مامان: خيلي لاغر شدم ها...بايد همين رژيمو ادامه بدم
من:آره...لاغر شدين
مامان[چهره اش حالت شوخ و شنگي گرفته]:تا به وزن ِ تو برسم![خوشگل مي خندد]

_اوج ِ خودخواهيه اگه به اش بگم كه من مامان لاغر دوست ندارم...كه همون مامان گوشتيو ميخوام...كه وقتي بغلم مي كنه تو نرميش گم شم و بوي خوبش آرامشمو تكميل كنه_

من[كوسن را زير دستهايم جا به جا مي كنم]:ولي براي خودكشي راههاي ساده تري هم وجود داره

مجله را مي بندم و سنگين از جايم بلند مي شوم.

من:گشنمه
مامان:10 دقيقه ي ديگه

به پشت روي تخت دراز كشيده ام و دستها زير سر و خيره به سقف به اين فكر مي كنم كه چرا بايد زن ِ همسايه ي بالايي، با آن باسن باشكوه،شوهرش را كتك بزند...

صداي مامان از آشپزخونه: با خوراك قارچ ت ليمو هم مي خوري؟

Burlesque

1.دوران ِ غارنشيني ما تمام شد. تجربه ي جالبي بود روي هم رفته.


2.عنوان بلاگ را هم تغيير داديم.به هزار و يك دليل.كه يك دليلش اين بود كه وقتي اسم بلاگ را گذاشتيم« تراوشات يك ذهن كثيف»نيت داشتيم مطالبي را اينجا پابليش كنيم كه بي ربط به اين عنوان نبود و دغدغه هايي بود از اين دست.اما بعد نظرمان برگشت و تقريبن از همان اوايل قصد كرديم عنوان را عوض كنيم كه تنبلي و پاره اي مسايل ممانعت كرد.اين شد كه حالا شده بورلسك !


3.اين برادر ميرزا قشم شم ما جديدن چپ ميره راست مياد ما رو ماچ مي كنه(!).البته اين كارش اصلن جديد نيست و خانواده محبت دارند به ما كلن!. منتهاي مراتب تيراژ اين ماچ ها زيادي زياد شده وبراي ما اين شبهه پيش آمده كه نكنه به اين بچه الهام شده كه ما چند صبايي بيشتر مهمان اين فاني دنيا نيستيم و عزيزان بايد بيشتر قدر ما را بدانند و الخ. فريد جان!، دستم به پاچه ي شلوارت، سر جدت اگه خبر مبري داري به ما هم بگو...بلكه خودمان هم حواسمان را بيشتر جمع كنيم...واللا! آدم كه كف دستشو بو نكرده.


4.آقاي امير قادري عزيز، درست است كه ما يك كفترباز توپيم و امكان ندارد از كنار عكس جناب پل نيومن ، با بك گراند آبي ِ متمايل به رنگ چشمانش به همين سادگي بگذريم ولي اين دليل نمي شود كه خانم دانا ريو از 11 آوريل 1992 تا 10 اكتبر 2004(موقع مرگ)توامان هم زن ِ گريگوري پك باشد و هم زن ِ كريستوفر ريو!. وتازه مشتركن از اين آقايون يك بچه داشته باشد.گويا شما سهوا حافظه ي فوق العاده ي كفتربازها را دست كم گرفته ايد كه در فاصله ي چند صفحه اي اين اشتباه قوم و خويشي را مرتكب شده ايد.( ر.ك. به مجله ي «دنياي تصوير»- شماره 159- صفحات 43 و 49 )

Sunday, May 07, 2006

التماس

Monday, March 13, 2006

انتظار

-پس چرا نمي ياد؟

-كي!؟

-همون ديگه!

-خوب خره،اون كه نمي تونه بياد

-چرا؟چطور پس من اومدم....اونم بايد ب..

-خوب تو وجودشو داشتي ،اومدي.....اون وجودشو نداره،نمي ياد

-چه بد!



اينا رو يكي مي گفت كه تو يه اتاق تاريك جلوي آينه وايساده بود و دنبال سايه اش مي گشت

Thursday, March 09, 2006

نمونه اي عيني از پديده ي ژنتيك!

ما فقط آمديم بگوييم آب دستتان است نخوريد ! و برويد وبلاگِ پدرِ محترمِ آقاي مارانايِ بزرگ را بخوانيد و به معناي واقعي لذت ببريد از آن همه تصوير سازيِ نوشتاري(!) از مشهدِ دهه ي بيست.


اين لينك اضافه شد:
آقاي فلاش بك

Tuesday, March 07, 2006

حواشي

1.«نود»ِ ديشب را هر كس نديد نمي گوييم نصف عمرش ولي حتما دو ساعت از عمرش بر فناست!...اين آقاي «بهمن فروتن» و آن آقاي «غياثي» يا «قياسي» يا«غياسي» يا شايد هم «قياصي» كولاك كردند انصافا...«بهمن فروتن» كه رسما زمين باشگاه ِچلسي را با زمين تيم ِ «جغجغه سازي دارغوز آباد كتول» يكي كرد و طي يك هاراگيري ،انقلاب 57 را كاري نادرست و در عين حال خوب انگاريد!.ما تا بدان حد مشعوف سفسطه هاي اين آقا شده ايم كه صميمانه به ايشان توصيه مي كنيم شغل ِ چيپ ِ مربي گري ِ فوتبال را رها كرده و يكي از مشاغل پيشنهادي ما را بپذيرند:


1)دبير شوراي عالي امنيت:به خاطر راز داري فوق العاده و شيوه ي گفتمان قابل توجه شان
2)سخنگوي وزارت امور خارجه: به خاطر سفسطه ي بي بديلشان
3)نوه ي موريس بلانشو(!):بدون شرح.
4)«قرص قلب» ِ رييس باشگاه چلسي كه نابهنگام گم شده و باعث مرگ جناب ريسس مي گردد: به خاطر حال ِ اساسي اي كه به چلسي داد.
5)دوبلور: صداشون خوب بود آخه!
6)بادي گاردِ مهندس درويش: داريد كه؟!
7)گوشكوب: مربي اي كه اختيار ضبط و ربط تيمش را نداشته باشد،همانا گوشكوب خوبي خواهد شد!

با همه ي اين تفاسير از «بهمن فروتن» خوشمان آمده و ايشان را به ليست آدم هايي كه دوست داريم باهاشان قهوه بخوريم ،اضافه مي كنيم!.و اما آن آقاي رييس كميته ي داوران كه اسمشان قبلا در چهار وجه مختلف ذكر گرديد،آن قدر تمجمج كردند، آن قدر قاط زدند، آن قدر هي گفتند:"اين رفت زير اون،اون رفت زير اين!!" كه هوشنگ نصير زاده و عادل به غلط كردن افتادند.
ما صميمانه از آقاي فردوسي پورسپاسگزاريم كه به اين شكل موجبات انبساط خاطر ما را فراهم كردند و باعث شدند دو ساعتِ مفرحي را بگذرانيم.



2.چند روزاست كه تصاوير سريال «ارتش سري» جلوي چشمان ما رژه مي روند و ما مدام آلن،مينو،ليزا و ناتالي را در حال انجام عمليات پارتيزاني مي بينيم و همينجور هِي نگران هستيم كه اين طفلي ها گير ِ گشتاپو نيفتند!.و ناخودآگاه طنين صدايشان در گوشمان مي پيچد.با خود مرور مي كنيم:ايرج رضايي به جاي ِ «آلن»،رفعت هاشم پور به جاي ِ«ليزا»،زهره شكوفنده به جاي ِ«مينو»،ولي هر چه فكر ميكنيم صاحب ِآن صداي گرمي را كه به جاي ناتالي ِ بلوند و شيك پوش حرف ميزد به ياد نمي آوريم....كسي يادش نيست؟

3.گفتيم دوبله،يادمان آمدكه ما در زندگي دو آرزو داشتيم:

يك:دوبلور شويم.
دو: شوهرمان خلبان باشد
.
دوبلور كه نشديم،خدايا!شوهر ِخلبان را از ما دريغ مفرما!!!



4.آقاي شوپه هم بالاخره غيبت صغرايشان تمام شد و با بازگشت دوباره شان جماعت وبلاگ خوان را مشعوف نمودند.كه لينك وبلاگشان را هم اكنون تحت عنوان «اكبر موشه دايان»در لينكداني اين بلاگ مشاهده مي فرماييد.


5. اميرجان مرسي....ما مخلصيم فرزندم!


6.ميبينم كه چلسي هم حذف شد(:d)....رونالدينيوي خوشگل بلايي هم يه گل فوق العاده حواله ي دروازه ي چلسي كرد كه ديگه عيشمون تكميل شه


7. بند شش چه قدر لاتي شد!!


8.ديشب خواب ديديم كه آقايِ لوك بسون عزيزفيلمي ساخته اند كه خانم بينوش و آقاي ژان رنو در آن بازي ميكنند و سفارش ساخت تيتراژش را هم دادند به ما!!!...لازم نيست كه بگوييم چه قدر صبح دل انگيزي داشتيم امروز!(البته اگر ساعت 1 ظهر ،صبح محسوب شود!!!)


9.خوب ديگر بهنام جان !،اين پست نشان مي دهد كه ما زنده ايم هنوزو موجبات نگراني مرتفع است!




پ.ن: بر همگان واضح و مبرهن است كه آنچه كه ما زياد ميزنيم زِرِ مفت است!....حالا از فردا بر و بچ خلبان نيايند پاشنه ي خانه ي مارا بكنند(به كسرِ ب و فتحِ كاف!)كه اصلا اعصاب نداريم ها!.

پ.ن بعدي(!): يكي از دوستان يادآور شدند كه اسم همسرِ آلن در سريال ارتش سري،«مونيك» بود و نه «مينو»كه بدين وسيله اصلاح مي شود.

Thursday, January 12, 2006

پیت و عباس آقا

ساعاتی پیش،تی وی وان(!)،فیلم ِ«هفت سال در تبت» را نشان داد.صرفا دیدن اینکه یک آقائی ،بالغ بر نیم قرن پیش رفته تبت وبعدش آنجا متنبه شده و شخصیتی اسطقس داریپیدا کرده و اصطلاحا حساب کار دستش آمده_این توضیحات راجع به فیلم را،فرید،که گویا قبلا آن را دیده بود ،بر ما عارض داشت_ برایمان جذابیتی نداشته و ندارد.اما نیست که الآن ایام امتحانات است و به ما فرجه ای داده شده که برویم خانه هامان! و مثل بچه ی آدم درس بخوانیم،پس ما هم در راستای تکمیل دودره بازیها و درس نخواندنهایمان،خود را به دیدن فیلم متقاعد میکنیم.امٌا بد هم نشد...اتفاقا کمی هم خوش گذشت...مدتی بود که دلمان برای دیدن ِ آقای براد پیت تنگ شده بود و فرصتی برای دیدارشان در هیئتی جدید_ که همانا منظور ما ازهیئت جدید،فیلمی غیر تکراریست_دست نمیداد.

برای اولین بار،طیٌ فیلمی،صرفا تمام هوش و حواسمان را جمع ِ چهره و اندام و ادا و اصول ِ این آقای پیت کردیم...و چه نیکو تمرکزی ....چه حقایقی که بر ما مکشوف نشد...و چه حالتها که نرفت!...از خط و خال و ابروی نیکویشان که بگذریم،شخصا شیفته ی آن تیریپ راه رفتن ِ مدل ِ سیالات(!) با آن طرز نگاهِ " همتون بِرید بمیرید" ِ ایشان شده ایم.طوریکه همینجا ،صراحتا اعلام میکنیم که اگر این آقا اویلِبل می بود، حتما به رستگاری نائل می داشتیمش!!!.

قبلا_بالاخص در فایت کلوب و هفت_فهمیده بودیم که ایشان خوب بلدند بازی کنند اما ابعاد فیزیکیشان آنچنان که باید بر ما جلوه گر نشده بود ، که الحمدالله آن هم آشکار شد.راستی شما هم به این نتیجه رسیده اید که صدای ِ آقای خسروشاهی یه کم زیادی شیک است!؟...این شیکی که حامل مقادیری بار ِ منفیست ، بیشتر در مواقعی تو ذوق میزند که ایشان قرار است صحنه های عربده کشی و هَوار را دوبله کنند...اوج ِ این قضیه هم بر میگردد به دوبله های ایشان از هَوارکشیهای ِ آل پاچینو...وقتی که شما مطمئنید باید صدایی به غایت خَشدار و محکم و صُلب از حنجره ی پاچینو خارج شود، اما یک نفر در نهایت ِ شیکی و_ گاها حتی خونسردی_ داد میزند:" این کثافت..مادرِ بیچاره ی ِ منو کشته!"( تو دماغی و با همان تیریپ خسروخان خوانده شود).

در ادامه ی روند علافی...یه سر هم رفتیم تی وی تو(!)،که آن هم داشت« اجاره نشین های» ِ مهرجوئی را پخش می کرد...و ما هم برای هفتمین بار(اگر اشتباه نکنم) به تماشایش نشستیم و از کمدی موقعیت ِ ساری و جاری در لحظه لحظه اش_که به زعم ما هنوز در سینمای ایران نظیرش ساخته نشده_حظ ِ وافری بردیم.این آقای« عباس آقا سوپر گوشت» هم که دیگر اوج ِ شخصیت پردازی بود و تداعی گر ِ قضیه ی آفتاب آمد دلیل ِ آفتاب!....خوب دیگر...گزاف گوئی کافیست!...آقای گابوی ِ عزیز ما منتظرند که برویم و ادامه ی «زنی که هر روز،راس ِ ساعت 6 صبح می آمد»اَش را بخوانیم.




پ.ن(1): اینها همینطور آنلاین از ذهن کثیف ما تراویده...اگر ویرایش میرایش و انشاء منشاء در کار نبود شرمنده!

پ.ن(2): پسر گلمان، احسان جان، پیرو مطلب قبل کامنتی مرقوم فرموده و هویت "دو" فحش از فراوان فحش های مربوطه را بر ما افشا کرده اند...که ضمن تشکر از اقدام ِ بشردوستانه ی (!) ایشان، جسارتن باید عرض کنیم که:چون ما گاگول نیستیم!،پس بیشتر از "دو" فحش به مخیله مان خطور خواهد کرد ...و باقی قضایا همچنان به قوت خود باقیست!!!.

Tuesday, January 10, 2006

پتروس

فرید:دبیر آموزش دفاعیمون ازم پرسید"با فردی که در جامعه اغتشاش میکنه،چی کار باید کرد؟"...می دونی من چی جواب دادم؟


شقایق:نه!

فرید]در حالی که میمیک و صدای کیوون ِبرره به خودش میگیره[:وَکُشیمش!


شقایق]در حالی که سعی میکنه نخنده[:...]میخنده![...


فرید:البته بعدش معلمه منو انداخت بیرون...خیلی جدیه آخه...اصلن هم واسش مهم نبود من شاگرد اول کلاسم!...ولی به موج ِ شادی ای که ایجاد کردم،می ارزید!!!





Saturday, January 07, 2006

تولد قسطی مرگ

1.ما حدود یک ماه پیش(بیستم آذر)،بیست و دو سالگی را هم پشت سر نهاده و وارد سومین سال از دهه ی سوم حیاتمان شدیم.قاعدتن باید شاد باشیم و نیشمان را تا بناگوش به روی ِزندگی باز کنیم.در کلوزآپ اَبَر قله ای را فتح کنیم و پرچمی بر فرازش به احتزاز در آوریم،و در لانگ شات میان قهقهه ی ناظران،مبهوت ِفراوان پرچم های دور و برمان باشیم!.با این وجود باید ادامه داد و حرکت کرد.چون جوانیم...جوانی برای توجیه این پارادایم کمیک،موجه تمام عیاری است.ما هم با شور هر چه تمامتر ادامه میدهیم،حرکت نمی کنیم،بلکه میدویم!.اما نه به این خاطر که جوانیم،کاملن برعکس.پیری،تنها محرک ما برای ادامه ی این روند است.احساس غالب ماست.حسی که باعث شده شادتر و هیجانزده تر از قبل-شاید هم هوسبازانه تر!- با این عروس هزار داماد نرد عشق ببازیم (:D) و به کوری چشم کلیه ی حسودان و بخیلان شونصد بار ارگاسم شویم!
چرا که جخ امروز از مادر نزائیده ایم(*)...22سال- همیشه با خودمان می گوئیم نکند222سال بوده!-زیسته ایم.لوس و نازک نارنجی و ضدحال هم نیستیم.پیریِمان هم مشکلی ایجاد نمیکند،از قدیم و ندیم گفته اند"پیر را به دنیادلبستگی بیشتر".
پس به افتخار کلیه ی کرگدن ها و پوست کلفتهای دنیا...هیپ هیپ هووراااا!

2.مرگ قسطی ِجناب لوئی فردینان سلین هم توسط احسان عزیز به دست ما رسید.از خواندنش آنقدر متلذذ شدیم که در وصف نآید.خسته نباشیدی هم نثار آقای سحابی می کنیم من باب ترجمه ی نسبتن خوبشان.فقط کاش فحش ها کامل نوشته میشد...فی المثل،کلمه ی "ک---"را در نظر بگیرید..گاگول ترین ما با دیدن این کلمه مینیمم 2 فحش ناموسی به مخیله اش خطور میکند...که با توجه به کثرت فحشهائی که در زبان محترم فارسی با حرف معظم "کاف"شروع میشوند مسئله کمی پیچیده خواهد شد!...چرا که زبان کتاب،آرگوست و در آرگو، فحش و ادبیاتش از جایگاهی ویژه برخوردارند و دانستن این که آیا منظور نویسنده از "ک--" ،ک---!بوده یا ک---!،در شناخت مخاطب از شخصیتها تاثیر بسزائی دارد.البته در بعضی قسمتهای کتاب ،فحش ها به گونه ای سخاوتمندانه کامل نوشته شده اند که دلایل این دوگانگی بر ما پوشیده است.

3.ما قصد کرده ایم اینجا را تند تند آپدیت کنیم...ما برمیگردیم!( با صدای سنجد خوانده شود).
*:شاملو-مدایح بی صله

Tuesday, November 22, 2005

zoor nazan farsi neveshtam

مدتیست که دچار چند برنامگی شده ام،بیشتر وقتم صرف ِ context switch میشود و کار مفید ِ کمی انجام می دهم.به شدت در حالت ِ thrashing قرار گرفته ام.


ب.ت: ای بر پدرت لعنت سیستم عامل جان(!)

ب.ب.ت: آقای مارانای افسانه ای ِ ونیزی(!)، جونیور ِ شما کِی میاد پس؟

Wednesday, October 19, 2005

بابا

صفحه های روزنامه روی میز ولو شده.از لوگوی روزنامه ی شرق خوشم میاد.منو یاد ِ سرمشق های نستعلیقی میندازه که بابا بهم میداد،و خودم،که تو عالم ِ بچگی تا شب سیاه مشق نستعلیق می کردم.چه بوی ِ دودی میاد(!).دیگه نمی دونم این چندمین سیگاریه که بابا روشن کرده.یادمه تا همین چند وقت پیش نمیذاشتم تو خونه سیگار بکشه،اما حالا خودم هم بدم نمیاد یه پاتکی به جعبه ی سیگارش بزنم.نمی دونم عوض شدم یا عوضی(!؟)
-<< بابا تازگی ها خیلی سیگار میکشینا،اصلن متوجه هستین؟
پکِ عمیقی به سیگارش میزنه.
-<<آره دخترم...متوجهم>>
میره سراغ ِ صفحه ی جدول
-<<چرا اونوقت؟>>
خاکستر ِ سیگارو میتکونه و لبخند میزنه.از اون لبخند هائی که پیر آدمو در میاره...
خونه های جدول دارن به سرعت پُر میشن.فرید 10 دقیقه است که داره میگه" بابا بیا یه دست شطرنج بزنیم"،بابا هم 10 دقیقه است که سرشو به نشونه ی اینکه" الآن میام" تکون میده.دلم میخواد برم سرشو بگیرم تو بغلم و موهاشو ناز کنم.ولی این کارو نمی کنم.مثل همیشه...
به جای ِ نواختنش به حرکت ِکاتوره ای ِ دود سیگارش خیره میشم.
*****
بابا مهرِ امسال 44 ساله شد،مامان هم چند هفته پیش 41 ساله.به 44 ساله ها نمی مونه ولی.پیر شده انگار.میدونم که سال دیگه،تعداد تارهای سفید موی بابا بیشتر میشه،حتمن به سیگارش هم عمیق تر پک میزنه،ولی لبخندش...کاش دیگه اینجوری لبخند نزنه،کاش اصلن لبخند نزنه،بخنده(!).دلم میخواد بابا بخنده.وقتی میخنده،چشمهای ِتیله ایش خاکستری میشه و برقش آدمو حالی به حالی میکنه.

*****
دیگه هیچ کدوم از خونه های جدول خالی نیستند.بابا و فرید شطرنج بازی میکنند.انگار میخواد بارون بیاد،چشمهام پُر ِ اشکه و این ترانه ولم نمیکنه:
Hey you
out there in the cold
getting lonely,getting old
can you feel me?
hey you
standing in the aisles
.
.
.
صدای خوشحالیِ فریدو میشنوم"کیش و مات"
.
.
no matter how he tried
he could not break free
and the worms ate ...
.
.
بارون میاد.

Wednesday, October 12, 2005

آنکه گفت آری،آنکه گفت نه

یک_گویاآقای ضرغامی به مناسبت عید بزرگ نیمه ی شعبان کمی ولخرجی کرده و هموطنان عزیز مقیم مرکز را به دیدن آدم برفی ِ میرباقری اینا مهمان نموده اند.تا اینجای کار خیلی شیرین است ولی نمیدانیم چرا این حافظه ی مزخرف ما همینجوری الکی فلاش بک میزند به تصاویری که نباید(!).

فلاش بک: 10سال پیش است (بلکه هم بیشتر)،آقای ضرغامی دارند در وزارت ِ ارشاد، نظارت استصوابی میکنند. این آقای میرباقری هم_همینجوری الکی_یک فیلم بامزه ساخته انداین وسط.بعدآقای ضرغامی_نه همینجوری الکی_بلکه از روی استصواب(!)، به فیلم مجوز اکران نمیدهند. آقای میرباقری هم چند سالی _همینجوری الکی_نشست و دانه های تسبیحِ آدم برفی اش را از نخ ِ جرح و تعدیل رد نمود و بالاخره توانست شاهد اکران را در آغوش کشد.

فلاش فوروارد: سال 84 است.عیداست و همه جا تعطیل است.آقای ضرغامی رئیس صدا و سیماست و اجازه ی پخش فیلم را نه برای عده ی محدودی تماشاگر ِ سینما رو، بلکه برای 70 میلیون نفر آدم(کلا عرض میکنم) صادر می کنند...

نتیجه ی اخلاقی: حُکمَن ملت ضرغامی 84 را به آن آقای استصوابی ده سال پیش ترجیح می دهند و این برای آینده ی این آقا خیلی خوب است.چرا؟ چون طبق قوانین نا نوشته ی اکو سیستم سیاسی (!) پس از اینکه جناب ضرغامی قسمت خیلی مختصری از موهایشان را در کسوت ریاست صدا و سیما سفید کردند،کاندیدای ریاست جمهوری خواهند شد و با توجه به عملکردهای مثبتشان،مردم حتمن تعداد قابل قبولی رای سبز به صندوق ضرغامی فرهنگ دوست خواهند ریخت.تازه اگر هم احیانَن موفق به جلوس روی کرسی ریاست جمهوری نشدند ،دستِ پائین ،دبیر شورای عالی امنیت می شوند.که طبعا آن هفتاد میلیون نفر آدمِ مذکور دبیر شورای عالی امنیتِ کالچرال را به یک استصوابگر ترجیح خواهند داد.

دو_وقتی انسان ملاحظه ی موقعیت خودش را هم نمی کند:
مقام معظم رهبری"از ملاک های اولویت ،محبوبیت است"

Sunday, October 09, 2005

lonesome

حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست

Sunday, July 31, 2005

ما به دامانِ گسترده ی هرمس مارانا باز میگردیم

در زندگی کنکورهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد،این کنکور ها را نمی توان به کسی اظهار کرد .

هادی صداقت

یک_ما یک خیالاتی در ذهن داریم.شاید تحصیلا تمان را در دانش نرم افزار کامپیوتر در همین مقطع عریض و طویل کم سوادی(شما بخوانید بی سوادی) رها کرده و رفتیم دنبال یک شغل نان و آب دار،بلکه پولدار شویم و بتوانیم در ایتالیا ،ترکیبی از عشق های اول و آخرمان یعنی علم هندسه و هنر نقاشی و طراحی را در رشته ی معماری جلوه گر سازیم.بنا بر این از صاحبان مشاغل پر در آمد،که اینجا را می خوانند، خواهشمندیم در دم و دستگاه سرمایه داریشان ،پستی نیز به ما عنایت کنند.


دو-آقای کالوینو را باید روزی سه بار بغل کرد و طی هر بغل دو بار ،او را بوسید(!).ما پیش از این فقط جناب لوئی فردیناند سلین را بدین مهم مفتخر فرموده بودیم،اما به دلیل بد اخلاقی ذاتی ایشان،امکان بوسیدنشان وجود نداشت.اینها را گفتیم،چون این روزها داریم کتابهای آقای کالوینو را با حرص و ولع هر چه تمامتر قورت می دهیم.


سه-طی گشت و گذار های گاه به گاهمان در منزل(!)،داشتیم از جلوی تیلیویزیون رد می شدیم که یکهو چشممان به جواد طوسی افتاد.ایستادیم،داشتیم با خود می اندیشیدیم که این جواد طوسی بیخودی زحمت رفتن به جام جم را به خود نمیدهد،حکما قرار است فیلم پدر و مادر داری پخش شود.دیری نپائید که کاشف به عمل آورد قرار است آقایان فیلم ِ"پرواز بر فراز آشیانه ی فاخته"یا همان دیوانه ای از قفس پرید ِ آقای میلوش فورمن را پخش کنند.با اینکه این فیلم را شونصد بار دیده ایم و شونصد بار هم با برادر گرامی ِ پانزده ساله مان،جناب ِ فرید خان_که تفاوت سنی ِ هفت ساله ی ما با او به شکل گیری ِ رابطه ای عجیب و بس دوست داشتنی منجر گردیده_پیراموتش بحث نموده ایم،خود را در نزدیکترین راحتی ِ موجود یله میکنیم و فیلم را میبینیم.سانسورهای ِ اعمال شده، کمابیش مطابق المان های همیشگی بود و طبعا برای ما عادی.اما یکهو خشکمان زد،آقای قیچی به دست رفته بود کل ِ صحنه ی گفت و گوی ِ بیلی با پرستاره را حذف کرده بود(!).تا آنجایی که یادمان می آمد ،بیلی در آن صحنه فقط پیاهن تنش نبود،پس به لحاظ پوشش ایرادی نداشت.و اما دیالوگ این دو نفر هم ((که باز عاری از موارد مشمول سانسور بود))،کل ِ قضیه ی خودکشی بیلی را زمینه سازی می نمود،یعنی مخاطبی که برای اولین بار فیلم را می دید،اصلا نفهمید بیلی چرا خودکشی کرد(!) و شاید این تنها صحنه ای بود که میشد به نقطه ضعف اصلی زندگی بیلی_یعنی مادرش و نه جی اِ فش_واقف شد.جدا از این، کار کرد ِ دراماتیک ِ خوبی نیز داشت و دوبله ی آقای خسرو شاهی نیز مزید ِ علت میشد.آقایان ِ محترم(!) یا برای این بینوا ملت ،فیلم پخش نکنید، یا اگر میکنید(مطمئنا پخش را البته) ...چی بگم آخه من؟ مگه یه حرفو چند بار باید زد؟


چهار-این گیاه خواری ِ ما بد جوری دارد اسبابّ زحمتِ مادر محترم را فراهم میکند.ایشان دیگر نمی دانند چگونه و به چه ترتیبی موادِ غذایی را برای شام و ناهار ما تر کیب کنند ، تا شاید کمی تنوع در برنامه ی غذایی این فرزند ناخلفشان ایجاد شود.ما نیز کلی شرمنده ی این مادر عزیز هستیم که ظهر و شب، بعدِ عودت از محل کار،کلی خسته ی مراسم آشپزی میشود که باید برای چهار نفر و نصفی آدم ،سه جور غذا بپزد.


پنج-جنگِ دنیاهای ِ آقای اسپیلبرگ و مردِ سیندرلائیِ ران هاوارد ،توسط برادر فوق الذکر ،به دست ما رسید.آقای اسپیلبرگ، در دوره ای از بچگی_یعنی همان سنواتی که نوشته های ایزاک آسیموف و نیکلای نوسوف،خوراک ما بود و یک جورهایی بین فضا و اجرام آسمانی و فانتزی و طنازی و شیطنت،دست و پا میزدیم_با برخورد نزدیک از نوع سوم و پارک ژو راسیک و هوک، وارد زندگی ما شد وبه تخیلات ما ،رنگ و بوئی تازه بخشیپس دوستش خواهیم داشت.پس از نقش بستن ِ تصاویر فیلم(جنگ دنیا ها) بر صفحه ی مانیتور از کیفیت خوبش محظوظیم که با شنیدن صدای راوی گیج و گول میشویم یهو(!) فیلم،به روسی دوبله شده بود(!) و از آنجایی که بهره ی ما از زبان روسی ، ارتباطِ مستقیمی با برخی فرآورده های لبنی پیدا میکند، پس جنگ دنیا ها هوووتوووتوووو....مرد سیندر لائی هم ،چندان با طبع ِ لطیف ما سازگار نبود.اما تا یادمان نرفته ، به این آقای ران هاوارد،تبریک بگوئئم به خاطر داشتن دختر ی چون"برایس دالاس هاوارد".او در دهکده، ی"ام.نایت شیا ما لان" ،بسی نیک ظاهر شد.خیلی از پدرش باهوشتر به نظر میرسد.

Friday, July 01, 2005

نفوذي

ما نگارنده اين وبلاگ نيستيم. البته نگارنده هستيم، ولي آني که شما خيال مي کنيد نيستيم. يعني نه که اصلاً و ابداً نباشيم، هستيم ها! فقط يک انسان ديگر هستيم که شما تا حالا ما را نديده ايد! آخر ما سانسور شده هستيم! به جان خودمان!
و اما علت اينکه الان در اينجا هستيم...
چندين چيز مي تواند باشد. يکي اينکه اين وبلاگ را هک کرده باشيم و خوش خوشانمان بشود که داريم بجاي نويسنده وبلاگ، دفترش را خط خطي مي کنيم!
اما آخر مگر وبلاگ قحط بود؟! اين همه هودر و زيتون و خورشيد و سلمان و آقاي ماراناي کبير هستند، بعدش بياييم و اينجا را هک کنيم؟! نچ! مقبول واقع نشد، يعني نچسبيد.
پس علت چيست؟!!!
$
%
*
#
!!!
نمي دانيد، نه؟ علت آن است که به خانم شقايق نشان دهيم که اينجا ويرگول هم دارد! همين و بس!
تمت!

حکایت ما و آن سوراخ

گوشه ای نشسته ایم واز سوراخ کلیدی ـ بالا و پایین رفتن رقیبان را در بستر ناپاک سیاست مشاهده می کنیم .ابتدا 8نفر بودندـ6تایشان لخت لخت بودند و آن دو تای دیگرـدور خود چیزی در مایه های قطیفه یا ملحفه یا شاید هم لنگ پیچیده بودند. یکی از آن لخت ها کلاه سرش بود و این کلی بساط خنده ی ما را که در آنجای تنگ نشسته بودیم و زحمت مشاهده ی ماجرا را می کشیدیم رونق می داد.فکرش را بکنید آدم از یک طرف عورتش آویزان باشد و از طرف دیگر موهای دو نخ شیویدش را از ملت بپوشاند.با حال است خیلی(!)
پنج تا از آن لخت ها و یکی از آن لنگ دار ها پس از آنکه یکی یکی ـ گاهی هم دو تا دو تا و ما حتی خودمان دیدیم که گاه سه تا سه تا شلنگ تخته انداختندـاز در پشتی که ما بالاخره نفهمیدیم به کجا باز می شدـمحل واقعه را ترک کردند.
فعالیت دو نفره ی جالبی را انتظار می کشیدیم.یکی گرد و چاق و به نظر قوی و دیگری مستطیل و نحیف(!).قضیه وقتی جالب تر شدکه یارو_همان عور و نحیف_رفت رو کار.
باید اعتراف کنم که دیدن کل ما وقع از آن جای تنگ و تاریک و از لای آن سوراخ کوچک کاری بود بس نا شدنی.بنا بر این از آنجایی که یارو طوری رفته بود رو کار که پشتش به ما بود_معمولش هم همین است البته_و باز از آنجایی که تخت لبه های بلندی داشت و باز از همان جا که محل استقرارآن تخت کذایی کاملا رو به روی ما بودـما فقط می توانستیم هر از چند گاه تصویری گسسته از یارو_که از شدت نیرویی که خود به مورد وارد می کرد_مجبور می شد به هوا بپرد داشته باشیم.ما آن صحنه ها را به عینه می دیدیم ولی چون از منظر قیاسی با پس زمینه ی ذهنی ما سازگار نبودـ گمان می کردیم که پایینیه می خواهد اول به یارو حال مبسوطی بدهد و سپس در زمان مقتضی حال داده شده را با احتساب تورم (!) اخذ نماید.در همین اثنا چند لحظه سرمان را از سوراخ کلید برداشتیم ـ آن هم به دلیل اینکه می خواستیم چشمهایمان را بمالیم_باید قبول کنید که واسه چشمهای آستیگمات بی نوری بددردیه_و بعد سرمان را دوباره به سوراخ چسباندیم.باورمان نمی شد آنچه می دیدیم.کار تمام شده بود. گویا طی همان چند لحظه غفلت ماـ پایینیه بستر و کلا اتاق را نرک کرده بود.
لحظه ای به آن در کذایی آن طرف اتاق خیره می شویم ـ تکه ای از لنگی را میبینیم که او با آن ستر عورت می کرد.نگاهمان را به سمت تخت می چرخانیم. یارو را در حالت انزال می بینیم(منظره ی جالبی نبود ولی می بینیم در هر صورت)و نظر به اینکه سوسیالیسم واقعی تنها هنگام انزال است که رخ می نمایدـ ما نیز بالاخره معنای سوسیالیسم را می فهمیم(!)
پی نوشت: خیلی سعی کردیم همین اول کاری سراغ عنصر بی پدر و مادری چون سیاست نرویم ـ ولی چه کنیم نشد(!)

Blog Counter