Sunday, July 31, 2005

ما به دامانِ گسترده ی هرمس مارانا باز میگردیم

در زندگی کنکورهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد،این کنکور ها را نمی توان به کسی اظهار کرد .

هادی صداقت

یک_ما یک خیالاتی در ذهن داریم.شاید تحصیلا تمان را در دانش نرم افزار کامپیوتر در همین مقطع عریض و طویل کم سوادی(شما بخوانید بی سوادی) رها کرده و رفتیم دنبال یک شغل نان و آب دار،بلکه پولدار شویم و بتوانیم در ایتالیا ،ترکیبی از عشق های اول و آخرمان یعنی علم هندسه و هنر نقاشی و طراحی را در رشته ی معماری جلوه گر سازیم.بنا بر این از صاحبان مشاغل پر در آمد،که اینجا را می خوانند، خواهشمندیم در دم و دستگاه سرمایه داریشان ،پستی نیز به ما عنایت کنند.


دو-آقای کالوینو را باید روزی سه بار بغل کرد و طی هر بغل دو بار ،او را بوسید(!).ما پیش از این فقط جناب لوئی فردیناند سلین را بدین مهم مفتخر فرموده بودیم،اما به دلیل بد اخلاقی ذاتی ایشان،امکان بوسیدنشان وجود نداشت.اینها را گفتیم،چون این روزها داریم کتابهای آقای کالوینو را با حرص و ولع هر چه تمامتر قورت می دهیم.


سه-طی گشت و گذار های گاه به گاهمان در منزل(!)،داشتیم از جلوی تیلیویزیون رد می شدیم که یکهو چشممان به جواد طوسی افتاد.ایستادیم،داشتیم با خود می اندیشیدیم که این جواد طوسی بیخودی زحمت رفتن به جام جم را به خود نمیدهد،حکما قرار است فیلم پدر و مادر داری پخش شود.دیری نپائید که کاشف به عمل آورد قرار است آقایان فیلم ِ"پرواز بر فراز آشیانه ی فاخته"یا همان دیوانه ای از قفس پرید ِ آقای میلوش فورمن را پخش کنند.با اینکه این فیلم را شونصد بار دیده ایم و شونصد بار هم با برادر گرامی ِ پانزده ساله مان،جناب ِ فرید خان_که تفاوت سنی ِ هفت ساله ی ما با او به شکل گیری ِ رابطه ای عجیب و بس دوست داشتنی منجر گردیده_پیراموتش بحث نموده ایم،خود را در نزدیکترین راحتی ِ موجود یله میکنیم و فیلم را میبینیم.سانسورهای ِ اعمال شده، کمابیش مطابق المان های همیشگی بود و طبعا برای ما عادی.اما یکهو خشکمان زد،آقای قیچی به دست رفته بود کل ِ صحنه ی گفت و گوی ِ بیلی با پرستاره را حذف کرده بود(!).تا آنجایی که یادمان می آمد ،بیلی در آن صحنه فقط پیاهن تنش نبود،پس به لحاظ پوشش ایرادی نداشت.و اما دیالوگ این دو نفر هم ((که باز عاری از موارد مشمول سانسور بود))،کل ِ قضیه ی خودکشی بیلی را زمینه سازی می نمود،یعنی مخاطبی که برای اولین بار فیلم را می دید،اصلا نفهمید بیلی چرا خودکشی کرد(!) و شاید این تنها صحنه ای بود که میشد به نقطه ضعف اصلی زندگی بیلی_یعنی مادرش و نه جی اِ فش_واقف شد.جدا از این، کار کرد ِ دراماتیک ِ خوبی نیز داشت و دوبله ی آقای خسرو شاهی نیز مزید ِ علت میشد.آقایان ِ محترم(!) یا برای این بینوا ملت ،فیلم پخش نکنید، یا اگر میکنید(مطمئنا پخش را البته) ...چی بگم آخه من؟ مگه یه حرفو چند بار باید زد؟


چهار-این گیاه خواری ِ ما بد جوری دارد اسبابّ زحمتِ مادر محترم را فراهم میکند.ایشان دیگر نمی دانند چگونه و به چه ترتیبی موادِ غذایی را برای شام و ناهار ما تر کیب کنند ، تا شاید کمی تنوع در برنامه ی غذایی این فرزند ناخلفشان ایجاد شود.ما نیز کلی شرمنده ی این مادر عزیز هستیم که ظهر و شب، بعدِ عودت از محل کار،کلی خسته ی مراسم آشپزی میشود که باید برای چهار نفر و نصفی آدم ،سه جور غذا بپزد.


پنج-جنگِ دنیاهای ِ آقای اسپیلبرگ و مردِ سیندرلائیِ ران هاوارد ،توسط برادر فوق الذکر ،به دست ما رسید.آقای اسپیلبرگ، در دوره ای از بچگی_یعنی همان سنواتی که نوشته های ایزاک آسیموف و نیکلای نوسوف،خوراک ما بود و یک جورهایی بین فضا و اجرام آسمانی و فانتزی و طنازی و شیطنت،دست و پا میزدیم_با برخورد نزدیک از نوع سوم و پارک ژو راسیک و هوک، وارد زندگی ما شد وبه تخیلات ما ،رنگ و بوئی تازه بخشیپس دوستش خواهیم داشت.پس از نقش بستن ِ تصاویر فیلم(جنگ دنیا ها) بر صفحه ی مانیتور از کیفیت خوبش محظوظیم که با شنیدن صدای راوی گیج و گول میشویم یهو(!) فیلم،به روسی دوبله شده بود(!) و از آنجایی که بهره ی ما از زبان روسی ، ارتباطِ مستقیمی با برخی فرآورده های لبنی پیدا میکند، پس جنگ دنیا ها هوووتوووتوووو....مرد سیندر لائی هم ،چندان با طبع ِ لطیف ما سازگار نبود.اما تا یادمان نرفته ، به این آقای ران هاوارد،تبریک بگوئئم به خاطر داشتن دختر ی چون"برایس دالاس هاوارد".او در دهکده، ی"ام.نایت شیا ما لان" ،بسی نیک ظاهر شد.خیلی از پدرش باهوشتر به نظر میرسد.

3 Comments:

Blogger بهنام said...

چه عجب !!! آفتاب ِ امروز ( دیروز ؟! ) باید از جای دیگری سر زده باشد که بلاخره پس از قرن ها ! چشممان به دست خط ! شقایق روشن شد . احتمالا از لاهیجان ، چابهار ، زاهدان ، شرق و غربش مهم نیست ، مهم این است که این دختر ِ دوست داشتنی ِ ما ، باز هم رخ می نمایانَد ، هرچند دست نوشته های روزانه اش باشد ، که بخاطر احترامی که برای قلمش قائلم ، همه را حریصانه می خوانم ، همانطور که او کالوینو را !!!
و اینکه بهانه ای برای عرض ارادت به دوستی قدیمی نبود ، وگرنه ما همیشه دلمان " خوب " ها را می خواهد .
پی نوشت :
خوشحالم که غیر از ویرگول ! ، اِعراب گذاری رو هم آموختی ! خیلی به کار میاد ، نه ؟

12:10 PM  
Blogger بهنام said...

راستی یه سوال ، من پسوورد و یوزر نیمم یادم رفته ! چیکار کنم ؟!
(( اسمایلر اخم ))

12:12 PM  
Blogger tandykline45625588 said...

i thought your blog was cool and i think you may like this cool Website. now just Click Here

2:28 AM  

Post a Comment

<< Home

Blog Counter