انتظار
-پس چرا نمي ياد؟
-كي!؟
-همون ديگه!
-خوب خره،اون كه نمي تونه بياد
-چرا؟چطور پس من اومدم....اونم بايد ب..
-خوب تو وجودشو داشتي ،اومدي.....اون وجودشو نداره،نمي ياد
-چه بد!
اينا رو يكي مي گفت كه تو يه اتاق تاريك جلوي آينه وايساده بود و دنبال سايه اش مي گشت
-كي!؟
-همون ديگه!
-خوب خره،اون كه نمي تونه بياد
-چرا؟چطور پس من اومدم....اونم بايد ب..
-خوب تو وجودشو داشتي ،اومدي.....اون وجودشو نداره،نمي ياد
-چه بد!
اينا رو يكي مي گفت كه تو يه اتاق تاريك جلوي آينه وايساده بود و دنبال سايه اش مي گشت

3 Comments:
پیدا نشد سایه ی مورد نظر دخترم؟
کاش اون جمله آخر رو نمی نوشتی... یک داستان خوب رو تبدیل کردی به یک ذاستان که بدرد صفحه آخر همشهری می خوره... بزرگترین داستان نویسای دنیا هم این اشتباه رو می کنن... 4 صفحه آخر کوری داستان به این زیبایی رو متلاشی کرد... امیدوارم از صراحتم ناراحت نشی
نه...از صراحت خوشم مياد...ناراحت نمي شم
Post a Comment
<< Home