زن ِ همسايه شوهرش را كتك مي زند
از اينكه ساعت 9 صبح بايد جلوي ِ در شيشه اي ِ دوجداره ي مجتمع منتظرِ كارمند اداره ي مخابرات باشم عصبانيم.مامان صبح كه داشت ميرفت بيرون صدام زد و گفت: ساعت 9 برو پايين، از طرف مخابرات ميان خطِ جديد رو وصل كنند.
من [مست ِخواب]: مگه اين ساختمون سرايدار نداره؟
مامان:جمعه- سرايدار ساختمون- مثل اينكه صبحها جاي ديگه اي كار ميكنه...شغل دوم!
گوشه ي طبقه ي همكف،كنار ِ در و پشت به راه پله ها ايستاده ام و به امنيتي كه باعث ميشه تو روز روشن درهاي مجتمع قفل باشند و تكنولوژي عملن كشك باشد و تنها با چرخاندن ِ چندباره ي كليد در سوراخ قفل بتوان در را باز كرد درود مي فرستم.
صداي پا مي شنوم.زن است، كفشهاي پاشنه بلند پوشيده ، انگار مي خرامد و راه مي...با شنيدن جيغ خفيف زنانه اي سرم و نيمي از پيكرم برمي گردد به سمت صدا.زن با بهت به من نگاه مي كند.
من: ببخشيد..ترسوندمتون؟
زن: نه...شما ببخشين...اِنقد تو اين ساختمون آدم نمي بينيم، يه دفعه هم كه ميبينيم ديگه[ ميخندد]
من: [ با لبخندم حرفش را تاييد مي كنم]
يك دستِ زن كيف دسته كوتاه را روي شانه اش نگه داشته و دست ِ ديگرش وزن اورا به دستگيره ي در تحميل ميكند.باسن باشكوهي دارد.
زن: تازه اومدين تو اين ساختمون؟...همونهايي كه اومدن واحدِ2؟
من: نه...ما خيلي وقته اينجاييم...طبقه ي اول، واحد 3
زن:عجيبه...البته چند بار خواهرتون رو ديدم، ولي شما رو نه...
من[خنده م گرفته]: ايشون خواهرم نيستن...مامانم هستند!
زن:آخي نازي(!)...چه جوون
من: لبخند!
زن[ كليد را در قفل مي چرخاند]: خوشحال شدم از آشناييتون...ما طبقه ي دوم ميشينيم،واحد1...بيشتر همو ببينيم
من: مرسي...[لبخند!]
زن[بيرون ساختمان و در حال بستن در]:خدافظ...[لبخند]
من:خدافظ
به سختي سر و شكلم را در شيشه ي دوجداره ي صبحگاهي(!) مورد تفتيش قرار ميدهم.طفلك حق داشت بترسه، سر تا پا مشكي پوشيده ام با كفش هاي ِ سفيدِ آزاليا...عين ِ مداد سوسماري اي كه سرشو تراشيده باشند و بعد چپه گذاشته باشنش تو جامدادي...آن طرف ِ شيشه كارمند مخابرات پيداست، در را باز مي كنم.
*******
مامان: تو زن ِ اين دكتره رو ديدي؟
من: كدوم دكتره؟
مامان: همينايي كه طبقه ي بالا ميشينن
من: آره...يه بار...[ياد باسن باشكوه مي افتم]
مامان:شوهرش رو كتك مي زنه
من[سرم را از روي مجله ي «نگاه نو» بلند مي كنم و عينك را روي بيني به بالا مي سُرانم]:شما از كجا مي دونين؟!
مامان: جمعه مي گفت...مثه اينكه هر شب شوهره رو سياه و كبود مي ندازه از خونه بيرون...[مامان لباسش را دور كمرتنگ مي كند و به خودش مي چسباند]...جمعه هم چند بار آقاي دكتر رو ديده و بردتش خونه ي خودش...[روي پنجه مي ايستد و خودش را در شيشه ي دوجداره ي پنجره مي بيند]...دكتر هم كلي واسش درددل كرده و از كارهاي زنش گله
مامان: خيلي لاغر شدم ها...بايد همين رژيمو ادامه بدم
من:آره...لاغر شدين
مامان[چهره اش حالت شوخ و شنگي گرفته]:تا به وزن ِ تو برسم![خوشگل مي خندد]
_اوج ِ خودخواهيه اگه به اش بگم كه من مامان لاغر دوست ندارم...كه همون مامان گوشتيو ميخوام...كه وقتي بغلم مي كنه تو نرميش گم شم و بوي خوبش آرامشمو تكميل كنه_
من[كوسن را زير دستهايم جا به جا مي كنم]:ولي براي خودكشي راههاي ساده تري هم وجود داره
مجله را مي بندم و سنگين از جايم بلند مي شوم.
من:گشنمه
مامان:10 دقيقه ي ديگه
به پشت روي تخت دراز كشيده ام و دستها زير سر و خيره به سقف به اين فكر مي كنم كه چرا بايد زن ِ همسايه ي بالايي، با آن باسن باشكوه،شوهرش را كتك بزند...
صداي مامان از آشپزخونه: با خوراك قارچ ت ليمو هم مي خوري؟
من [مست ِخواب]: مگه اين ساختمون سرايدار نداره؟
مامان:جمعه- سرايدار ساختمون- مثل اينكه صبحها جاي ديگه اي كار ميكنه...شغل دوم!
گوشه ي طبقه ي همكف،كنار ِ در و پشت به راه پله ها ايستاده ام و به امنيتي كه باعث ميشه تو روز روشن درهاي مجتمع قفل باشند و تكنولوژي عملن كشك باشد و تنها با چرخاندن ِ چندباره ي كليد در سوراخ قفل بتوان در را باز كرد درود مي فرستم.
صداي پا مي شنوم.زن است، كفشهاي پاشنه بلند پوشيده ، انگار مي خرامد و راه مي...با شنيدن جيغ خفيف زنانه اي سرم و نيمي از پيكرم برمي گردد به سمت صدا.زن با بهت به من نگاه مي كند.
من: ببخشيد..ترسوندمتون؟
زن: نه...شما ببخشين...اِنقد تو اين ساختمون آدم نمي بينيم، يه دفعه هم كه ميبينيم ديگه[ ميخندد]
من: [ با لبخندم حرفش را تاييد مي كنم]
يك دستِ زن كيف دسته كوتاه را روي شانه اش نگه داشته و دست ِ ديگرش وزن اورا به دستگيره ي در تحميل ميكند.باسن باشكوهي دارد.
زن: تازه اومدين تو اين ساختمون؟...همونهايي كه اومدن واحدِ2؟
من: نه...ما خيلي وقته اينجاييم...طبقه ي اول، واحد 3
زن:عجيبه...البته چند بار خواهرتون رو ديدم، ولي شما رو نه...
من[خنده م گرفته]: ايشون خواهرم نيستن...مامانم هستند!
زن:آخي نازي(!)...چه جوون
من: لبخند!
زن[ كليد را در قفل مي چرخاند]: خوشحال شدم از آشناييتون...ما طبقه ي دوم ميشينيم،واحد1...بيشتر همو ببينيم
من: مرسي...[لبخند!]
زن[بيرون ساختمان و در حال بستن در]:خدافظ...[لبخند]
من:خدافظ
به سختي سر و شكلم را در شيشه ي دوجداره ي صبحگاهي(!) مورد تفتيش قرار ميدهم.طفلك حق داشت بترسه، سر تا پا مشكي پوشيده ام با كفش هاي ِ سفيدِ آزاليا...عين ِ مداد سوسماري اي كه سرشو تراشيده باشند و بعد چپه گذاشته باشنش تو جامدادي...آن طرف ِ شيشه كارمند مخابرات پيداست، در را باز مي كنم.
*******
مامان: تو زن ِ اين دكتره رو ديدي؟
من: كدوم دكتره؟
مامان: همينايي كه طبقه ي بالا ميشينن
من: آره...يه بار...[ياد باسن باشكوه مي افتم]
مامان:شوهرش رو كتك مي زنه
من[سرم را از روي مجله ي «نگاه نو» بلند مي كنم و عينك را روي بيني به بالا مي سُرانم]:شما از كجا مي دونين؟!
مامان: جمعه مي گفت...مثه اينكه هر شب شوهره رو سياه و كبود مي ندازه از خونه بيرون...[مامان لباسش را دور كمرتنگ مي كند و به خودش مي چسباند]...جمعه هم چند بار آقاي دكتر رو ديده و بردتش خونه ي خودش...[روي پنجه مي ايستد و خودش را در شيشه ي دوجداره ي پنجره مي بيند]...دكتر هم كلي واسش درددل كرده و از كارهاي زنش گله
مامان: خيلي لاغر شدم ها...بايد همين رژيمو ادامه بدم
من:آره...لاغر شدين
مامان[چهره اش حالت شوخ و شنگي گرفته]:تا به وزن ِ تو برسم![خوشگل مي خندد]
_اوج ِ خودخواهيه اگه به اش بگم كه من مامان لاغر دوست ندارم...كه همون مامان گوشتيو ميخوام...كه وقتي بغلم مي كنه تو نرميش گم شم و بوي خوبش آرامشمو تكميل كنه_
من[كوسن را زير دستهايم جا به جا مي كنم]:ولي براي خودكشي راههاي ساده تري هم وجود داره
مجله را مي بندم و سنگين از جايم بلند مي شوم.
من:گشنمه
مامان:10 دقيقه ي ديگه
به پشت روي تخت دراز كشيده ام و دستها زير سر و خيره به سقف به اين فكر مي كنم كه چرا بايد زن ِ همسايه ي بالايي، با آن باسن باشكوه،شوهرش را كتك بزند...
صداي مامان از آشپزخونه: با خوراك قارچ ت ليمو هم مي خوري؟

1 Comments:
آره بابا! تو خيلي روشن فکري که به راحتي از باسن خانم هم سايه حرف مي زني. فهميديم بابا.
Post a Comment
<< Home