اينا خودشون با اسكيپي ها چي كار دارن؟
خبر:"به منظور جلوگيري از رشد بي رويه ي جمعيت كانگوروها در استراليا،به اين جانوران قرص جلوگيري از بارداري خورانده مي شود"
منبع: اخبار 60 ثانيه_كانال سه
با شنيدن اين خبر تخيلات ما به صورت جفت پا پريد وسط جنگل هاي استراليا ي 2006.و اينك اين شما و اين تخيلات ما:
يك خانم كانگورودر معيت يك آقاي كانگورو در منطقه اي موسوم به Catherine Abad-e Sofla واقع در استرالياي شمالي زندگي گرم و شيريني را مي گذرانند.از آنجا كه تايپ ِ لغت ِ "كانگورو" براي نگارنده كاريست بس طاقت فرسا زين پس خانم كانگورو را "آماندا" و آقاي كانگورو را "استيو" مي ناميم.
تو.شب.ساعت 8:30
آماندا و استيو پس از صرف شام مختصري كه شامل مقداري اسپرس ِ تازه و سالاد فصل بود،به صورتي عشقولانه در كاناپه يله شده اند و تلويزيون نگاه مي كنند.
آماندا: عزيزم اون كانال ِفَشِن رو بگيرلطفن...مي خوام واسه ختنه سوران پسر ويولت اينا مدل لباس انتخاب كنم.
استيو[در حالي كه يك دستش درون كيسه ي آمانداست و با دست ديگرش ريموت كنترل را به هوا پرت مي كند و مي گيرد]:باشه عزيزم...[ از جايش بلند مي شود]
استيو : من دارم مي رَم حموم
آماندا[با شوخ چشمي]:اُكِي!
صداي استيو از اتاق خواب:پس اين شورت مشكي ِZARA يِ من كجاست؟
آماندا:لاي ِرخت چرك ها عزيزم!
تو.شب.ساعت 11:00
استيو به پهلو روي تخت دراز كشيده و «آبلوموف» مي خواند.آماندا جلوي آينه ،بعد از اينكه آخرين بيگودي را از موهايش باز مي كند ،دستي به يقه ي لباس خواب برده و رو به استيومي گويد" چراغ ها رو خاموش كنم؟"
استيو:هوم
تو.شب.ساعت 11:45
تختخوابِ نامرتب از معاشقه اي حكايت مي كند كه دقايقي قبل به پا بوده.دو دلداده در آغوش هم آرام گرفته اند.استيو با موهاي آماندا بازي مي كند.
استيو:راستي عزيزم...قرص هاي جلوگيريتو ميخوري ديگه؟
آماندا:نه عزيزم...ديگه نمي خورم
استيو[كمي سرش را عقب مي كشد]:چي؟!...آخه چرا؟
آماندا:چون نيپل هام داشت به بزرگي ِ گنبدهاي مسجد ِ قسطنطنيه مي شد!
استيو[براق شده]:ببين ماندي(!) ...چرا متوجه نيستي...اصلن به عواقب كارت فكر كردي؟...مي دوني با اين كار چه تاثير بدي رو سيستم تنظيم خانواده مي ذاري؟ ...مي دوني كلٌ برنامه ريزي ِ چند ساله ر...
آماندا[ با بي حوصلگي حرف او را قطع مي كند]:نه...من هيچي نمي دونم!...اينو هم بگم كه ديگه هرگز لب به اون قرص ها نمي زنم...در حال حاضر فقط مي خوام بخوابم
استيو:خيلي خب...چاره اي نيست...من وازكتومي مي كنم!
رنگ صورت آماندا به سان كاغذ تورنسل در محيط اسيدي قرمز شده و با حركتي عصبي خودش را از بازوان استيو بيرون مي كشد.
آماندا[در حالي كه از جايش برخاسته]:حتمن فردا راجع به اين قضيه صحبت مي كنيم...خيلي جدٌي ...بايد تكليفو روشن كرد
در اتاق خيلي محكم وبا صداي گرومب بسته مي شود.
تو.شب.ساعت 1:00
استيو بي خواب شده و غرق در خاطرات گذشته به اولين روزهاي آشنايي با آماندا فكر مي كند.
فلاش بك:
يك روز زيباي بهاريست.پروفسور رينولد،دانشمند 86 ساله ي زئولوژيست جهت تكميل يك تحقيق از مُناش راهي ِ Catherine Abad-e Soflaشده است.استيو ِ جوان كه تنها همدم پروفسور است در اين سفر او را همراهي مي كند.اين اولين بار است كه استيو از جو ِ به شدت علم زده و روشنفكري مناش خارج شده و به دامان سبز طبيعت پا گذاشته است.آنقدر سر ذوق آمده كه سر به سر پروانه ها و سنجاقك ها مي گذارد و دنبال آنها اين ور و آن ور مي پرد.طي همين ورجه وورجه ها بود كه ناگاه بوي خوبي مشام استيو را پر مي كند.بويي آميخته ازرايحه ي نعنا و دارچين و زنجفيل(!).مسير بو رابا جهش هاي بلند دنبال مي كند تا اينكه سرانجام پشت يك بوته ي بزرگ گل سرخ چشمان بي فروغش به جمال بي مثال آماندا روشن مي شود.قلب كوچك استيو در محاذات نافش تپيدن مي گيرد و پس از اولين مغازله با آماندا با خود عهد مي بندد كه هرگز او را ترك نكند و پروفسور رينولد مهربان را با تحقيقات علمي اش تنها بگذارد.
استيو سيگاري قلاج مي زند.
تو.شب.ساعت 2:00
نمايي بسته از چشمان استيو
نريشن:
آماندا بچه دوست داره...چندين بار به ام گفته كه دلش مي خواد بچه داشته باشيم،زياد...حالا اگه من وازكتومي كنم ،اون ممكنه تقاضاي طلاق بده...اما آخه منم كه نمي تونم نسبت به جامعه ام بي تفاوت باشم ... اين رشد فزاينده ي جمعيت سيستمو فلج مي كنه... [نگارنده شخصن در اين لحظه دلش مي خواهد يك اُردنگي محكم حواله ي ما تحت مبارك ِ جناب استيو كند من باب ايراد اين گلواژه جات]...ولي بايد يه چاره اي وجود داشته باشه...يه راه سوم...صَب كن!...يه چيزي يادم اومد...پروفسور رينولد هميشه از شكوفايي صنعت پلاستيك حرف مي زد...بعله!...خودشه...اون وسيله ي كذايي...چرا ما نبايد ازش استفاده كنيم؟...اصلن نمي دونم چرا مركز بهداشت منطقه اين يكيو مطرح نكرده...ها ها ها ها!...بالاخره اون دوران نكبت بار ِ مناش به يه دردي خورد!
نمايي باز از اتاق خواب:
استيو لچكي به دست گرفته و پا به پاي ترانه اي كه ترجيع بندش عنوان ِ آن وسيله ي ِ كذايي ِ محصول دوران پلاستيك است،لزگي مي رقصد.
محو به:
بيرون.روز.دشت هاي اطراف منزل آماندا و استيو
آماندا در پناه بوته اي سايه گرفته و با نگاهي سرشار از لذت محو بازي كردن استيو با دوقلو هاست.
پي نوشت: يك خبر هم خوانديم اين روز ها كه كلي ما را به خود مشغول كرد...آن هم حذف پلوتون از منظومه ي شمسي بود!...از 1930 با ما بود اين گوگوري...دلمان برايش تنگ مي شود(!)....اصلن شايد به سياق آسيموف عزيز در رثايش يك تيريپ ساينس_فيكشن رفتيم بعدن
منبع: اخبار 60 ثانيه_كانال سه
با شنيدن اين خبر تخيلات ما به صورت جفت پا پريد وسط جنگل هاي استراليا ي 2006.و اينك اين شما و اين تخيلات ما:
يك خانم كانگورودر معيت يك آقاي كانگورو در منطقه اي موسوم به Catherine Abad-e Sofla واقع در استرالياي شمالي زندگي گرم و شيريني را مي گذرانند.از آنجا كه تايپ ِ لغت ِ "كانگورو" براي نگارنده كاريست بس طاقت فرسا زين پس خانم كانگورو را "آماندا" و آقاي كانگورو را "استيو" مي ناميم.
تو.شب.ساعت 8:30
آماندا و استيو پس از صرف شام مختصري كه شامل مقداري اسپرس ِ تازه و سالاد فصل بود،به صورتي عشقولانه در كاناپه يله شده اند و تلويزيون نگاه مي كنند.
آماندا: عزيزم اون كانال ِفَشِن رو بگيرلطفن...مي خوام واسه ختنه سوران پسر ويولت اينا مدل لباس انتخاب كنم.
استيو[در حالي كه يك دستش درون كيسه ي آمانداست و با دست ديگرش ريموت كنترل را به هوا پرت مي كند و مي گيرد]:باشه عزيزم...[ از جايش بلند مي شود]
استيو : من دارم مي رَم حموم
آماندا[با شوخ چشمي]:اُكِي!
صداي استيو از اتاق خواب:پس اين شورت مشكي ِZARA يِ من كجاست؟
آماندا:لاي ِرخت چرك ها عزيزم!
تو.شب.ساعت 11:00
استيو به پهلو روي تخت دراز كشيده و «آبلوموف» مي خواند.آماندا جلوي آينه ،بعد از اينكه آخرين بيگودي را از موهايش باز مي كند ،دستي به يقه ي لباس خواب برده و رو به استيومي گويد" چراغ ها رو خاموش كنم؟"
استيو:هوم
تو.شب.ساعت 11:45
تختخوابِ نامرتب از معاشقه اي حكايت مي كند كه دقايقي قبل به پا بوده.دو دلداده در آغوش هم آرام گرفته اند.استيو با موهاي آماندا بازي مي كند.
استيو:راستي عزيزم...قرص هاي جلوگيريتو ميخوري ديگه؟
آماندا:نه عزيزم...ديگه نمي خورم
استيو[كمي سرش را عقب مي كشد]:چي؟!...آخه چرا؟
آماندا:چون نيپل هام داشت به بزرگي ِ گنبدهاي مسجد ِ قسطنطنيه مي شد!
استيو[براق شده]:ببين ماندي(!) ...چرا متوجه نيستي...اصلن به عواقب كارت فكر كردي؟...مي دوني با اين كار چه تاثير بدي رو سيستم تنظيم خانواده مي ذاري؟ ...مي دوني كلٌ برنامه ريزي ِ چند ساله ر...
آماندا[ با بي حوصلگي حرف او را قطع مي كند]:نه...من هيچي نمي دونم!...اينو هم بگم كه ديگه هرگز لب به اون قرص ها نمي زنم...در حال حاضر فقط مي خوام بخوابم
استيو:خيلي خب...چاره اي نيست...من وازكتومي مي كنم!
رنگ صورت آماندا به سان كاغذ تورنسل در محيط اسيدي قرمز شده و با حركتي عصبي خودش را از بازوان استيو بيرون مي كشد.
آماندا[در حالي كه از جايش برخاسته]:حتمن فردا راجع به اين قضيه صحبت مي كنيم...خيلي جدٌي ...بايد تكليفو روشن كرد
در اتاق خيلي محكم وبا صداي گرومب بسته مي شود.
تو.شب.ساعت 1:00
استيو بي خواب شده و غرق در خاطرات گذشته به اولين روزهاي آشنايي با آماندا فكر مي كند.
فلاش بك:
يك روز زيباي بهاريست.پروفسور رينولد،دانشمند 86 ساله ي زئولوژيست جهت تكميل يك تحقيق از مُناش راهي ِ Catherine Abad-e Soflaشده است.استيو ِ جوان كه تنها همدم پروفسور است در اين سفر او را همراهي مي كند.اين اولين بار است كه استيو از جو ِ به شدت علم زده و روشنفكري مناش خارج شده و به دامان سبز طبيعت پا گذاشته است.آنقدر سر ذوق آمده كه سر به سر پروانه ها و سنجاقك ها مي گذارد و دنبال آنها اين ور و آن ور مي پرد.طي همين ورجه وورجه ها بود كه ناگاه بوي خوبي مشام استيو را پر مي كند.بويي آميخته ازرايحه ي نعنا و دارچين و زنجفيل(!).مسير بو رابا جهش هاي بلند دنبال مي كند تا اينكه سرانجام پشت يك بوته ي بزرگ گل سرخ چشمان بي فروغش به جمال بي مثال آماندا روشن مي شود.قلب كوچك استيو در محاذات نافش تپيدن مي گيرد و پس از اولين مغازله با آماندا با خود عهد مي بندد كه هرگز او را ترك نكند و پروفسور رينولد مهربان را با تحقيقات علمي اش تنها بگذارد.
استيو سيگاري قلاج مي زند.
تو.شب.ساعت 2:00
نمايي بسته از چشمان استيو
نريشن:
آماندا بچه دوست داره...چندين بار به ام گفته كه دلش مي خواد بچه داشته باشيم،زياد...حالا اگه من وازكتومي كنم ،اون ممكنه تقاضاي طلاق بده...اما آخه منم كه نمي تونم نسبت به جامعه ام بي تفاوت باشم ... اين رشد فزاينده ي جمعيت سيستمو فلج مي كنه... [نگارنده شخصن در اين لحظه دلش مي خواهد يك اُردنگي محكم حواله ي ما تحت مبارك ِ جناب استيو كند من باب ايراد اين گلواژه جات]...ولي بايد يه چاره اي وجود داشته باشه...يه راه سوم...صَب كن!...يه چيزي يادم اومد...پروفسور رينولد هميشه از شكوفايي صنعت پلاستيك حرف مي زد...بعله!...خودشه...اون وسيله ي كذايي...چرا ما نبايد ازش استفاده كنيم؟...اصلن نمي دونم چرا مركز بهداشت منطقه اين يكيو مطرح نكرده...ها ها ها ها!...بالاخره اون دوران نكبت بار ِ مناش به يه دردي خورد!
نمايي باز از اتاق خواب:
استيو لچكي به دست گرفته و پا به پاي ترانه اي كه ترجيع بندش عنوان ِ آن وسيله ي ِ كذايي ِ محصول دوران پلاستيك است،لزگي مي رقصد.
محو به:
بيرون.روز.دشت هاي اطراف منزل آماندا و استيو
آماندا در پناه بوته اي سايه گرفته و با نگاهي سرشار از لذت محو بازي كردن استيو با دوقلو هاست.
پي نوشت: يك خبر هم خوانديم اين روز ها كه كلي ما را به خود مشغول كرد...آن هم حذف پلوتون از منظومه ي شمسي بود!...از 1930 با ما بود اين گوگوري...دلمان برايش تنگ مي شود(!)....اصلن شايد به سياق آسيموف عزيز در رثايش يك تيريپ ساينس_فيكشن رفتيم بعدن

10 Comments:
Vaghean aali bud,mer30 :)
Amirmohammad
jaleb bud
چه جالب که بازگشت بنده با هجرت مجدد شما قرین شد
سلام
مگه از عصار خوشت نمیاد؟ راستش اینو که نگفته بودی من اصلا یادم هم نبود که این شعرو عصارم خونده. طفلک اونقدرا هم بد نیست بابا!
راستی یکم درشت تر بنویس. همچین بفهمی نفهمی کور شدم با اجازه!
shoma k baz rafti gushe ozlat
تو چرا آپ نمی کنی؟
و چه تخیلی دارید شما قویتر از تخیل مغز تحت مواد تخیل زای دیگران
:))
محشر بود! تصور هم نمیکردم روزی چنین داستانی دربارهی اسکیپیها بخوانم (فکر میکردم شاید روزی یک راکی اسکیپ 6 ببینم، اما رمانس بهداشتی ـ اجتماعی استرالیائی... عالی بود!) / امیدوارم ساینسفیکشن پلوتوسیموفیتان را حتما بنویسید. باید خواندنی باشد.
سرخوش باشید و پیروز امیدوارم
jaleb minvisi
Esme man Pedrame. Az tiripet hal kardam. na inke mozoo mokh zani bashe ama heavy boodi. albate ba baazi postat hal kardam... mese oon ke toosh Hey You ro neveshte boodi. adame blog khooni ham nistam. link ham nadaram ke gedayee link zadan bokonam. kholase khastim begim karet dorost bood. hamin. zaat ziad
Post a Comment
<< Home