Monday, August 28, 2006

اينا خودشون با اسكيپي ها چي كار دارن؟

خبر:"به منظور جلوگيري از رشد بي رويه ي جمعيت كانگوروها در استراليا،به اين جانوران قرص جلوگيري از بارداري خورانده مي شود"
منبع: اخبار 60 ثانيه_كانال سه



با شنيدن اين خبر تخيلات ما به صورت جفت پا پريد وسط جنگل هاي استراليا ي 2006.و اينك اين شما و اين تخيلات ما:

يك خانم كانگورودر معيت يك آقاي كانگورو در منطقه اي موسوم به Catherine Abad-e Sofla واقع در استرالياي شمالي زندگي گرم و شيريني را مي گذرانند.از آنجا كه تايپ ِ لغت ِ "كانگورو" براي نگارنده كاريست بس طاقت فرسا زين پس خانم كانگورو را "آماندا" و آقاي كانگورو را "استيو" مي ناميم.


تو.شب.ساعت 8:30

آماندا و استيو پس از صرف شام مختصري كه شامل مقداري اسپرس ِ تازه و سالاد فصل بود،به صورتي عشقولانه در كاناپه يله شده اند و تلويزيون نگاه مي كنند.
آماندا: عزيزم اون كانال ِفَشِن رو بگيرلطفن...مي خوام واسه ختنه سوران پسر ويولت اينا مدل لباس انتخاب كنم.
استيو[در حالي كه يك دستش درون كيسه ي آمانداست و با دست ديگرش ريموت كنترل را به هوا پرت مي كند و مي گيرد]:باشه عزيزم...[ از جايش بلند مي شود]
استيو : من دارم مي رَم حموم
آماندا[با شوخ چشمي]:اُكِي!
صداي استيو از اتاق خواب:پس اين شورت مشكي ِZARA يِ من كجاست؟
آماندا:لاي ِرخت چرك ها عزيزم!


تو.شب.ساعت 11:00

استيو به پهلو روي تخت دراز كشيده و «آبلوموف» مي خواند.آماندا جلوي آينه ،بعد از اينكه آخرين بيگودي را از موهايش باز مي كند ،دستي به يقه ي لباس خواب برده و رو به استيومي گويد" چراغ ها رو خاموش كنم؟"
استيو:هوم


تو.شب.ساعت 11:45

تختخوابِ نامرتب از معاشقه اي حكايت مي كند كه دقايقي قبل به پا بوده.دو دلداده در آغوش هم آرام گرفته اند.استيو با موهاي آماندا بازي مي كند.
استيو:راستي عزيزم...قرص هاي جلوگيريتو ميخوري ديگه؟
آماندا:نه عزيزم...ديگه نمي خورم
استيو[كمي سرش را عقب مي كشد]:چي؟!...آخه چرا؟
آماندا:چون نيپل هام داشت به بزرگي ِ گنبدهاي مسجد ِ قسطنطنيه مي شد!
استيو[براق شده]:ببين ماندي(!) ...چرا متوجه نيستي...اصلن به عواقب كارت فكر كردي؟...مي دوني با اين كار چه تاثير بدي رو سيستم تنظيم خانواده مي ذاري؟ ...مي دوني كلٌ برنامه ريزي ِ چند ساله ر...
آماندا[ با بي حوصلگي حرف او را قطع مي كند]:نه...من هيچي نمي دونم!...اينو هم بگم كه ديگه هرگز لب به اون قرص ها نمي زنم...در حال حاضر فقط مي خوام بخوابم
استيو:خيلي خب...چاره اي نيست...من وازكتومي مي كنم!

رنگ صورت آماندا به سان كاغذ تورنسل در محيط اسيدي قرمز شده و با حركتي عصبي خودش را از بازوان استيو بيرون مي كشد.

آماندا[در حالي كه از جايش برخاسته]:حتمن فردا راجع به اين قضيه صحبت مي كنيم...خيلي جدٌي ...بايد تكليفو روشن كرد

در اتاق خيلي محكم وبا صداي گرومب بسته مي شود.


تو.شب.ساعت 1:00

استيو بي خواب شده و غرق در خاطرات گذشته به اولين روزهاي آشنايي با آماندا فكر مي كند.
فلاش بك:
يك روز زيباي بهاريست.پروفسور رينولد،دانشمند 86 ساله ي زئولوژيست جهت تكميل يك تحقيق از مُناش راهي ِ Catherine Abad-e Soflaشده است.استيو ِ جوان كه تنها همدم پروفسور است در اين سفر او را همراهي مي كند.اين اولين بار است كه استيو از جو ِ به شدت علم زده و روشنفكري مناش خارج شده و به دامان سبز طبيعت پا گذاشته است.آنقدر سر ذوق آمده كه سر به سر پروانه ها و سنجاقك ها مي گذارد و دنبال آنها اين ور و آن ور مي پرد.طي همين ورجه وورجه ها بود كه ناگاه بوي خوبي مشام استيو را پر مي كند.بويي آميخته ازرايحه ي نعنا و دارچين و زنجفيل(!).مسير بو رابا جهش هاي بلند دنبال مي كند تا اينكه سرانجام پشت يك بوته ي بزرگ گل سرخ چشمان بي فروغش به جمال بي مثال آماندا روشن مي شود.قلب كوچك استيو در محاذات نافش تپيدن مي گيرد و پس از اولين مغازله با آماندا با خود عهد مي بندد كه هرگز او را ترك نكند و پروفسور رينولد مهربان را با تحقيقات علمي اش تنها بگذارد.

استيو سيگاري قلاج مي زند.



تو.شب.ساعت 2:00

نمايي بسته از چشمان استيو
نريشن:
آماندا بچه دوست داره...چندين بار به ام گفته كه دلش مي خواد بچه داشته باشيم،زياد...حالا اگه من وازكتومي كنم ،اون ممكنه تقاضاي طلاق بده...اما آخه منم كه نمي تونم نسبت به جامعه ام بي تفاوت باشم ... اين رشد فزاينده ي جمعيت سيستمو فلج مي كنه... [نگارنده شخصن در اين لحظه دلش مي خواهد يك اُردنگي محكم حواله ي ما تحت مبارك ِ جناب استيو كند من باب ايراد اين گلواژه جات]...ولي بايد يه چاره اي وجود داشته باشه...يه راه سوم...صَب كن!...يه چيزي يادم اومد...پروفسور رينولد هميشه از شكوفايي صنعت پلاستيك حرف مي زد...بعله!...خودشه...اون وسيله ي كذايي...چرا ما نبايد ازش استفاده كنيم؟...اصلن نمي دونم چرا مركز بهداشت منطقه اين يكيو مطرح نكرده...ها ها ها ها!...بالاخره اون دوران نكبت بار ِ مناش به يه دردي خورد!

نمايي باز از اتاق خواب:

استيو لچكي به دست گرفته و پا به پاي ترانه اي كه ترجيع بندش عنوان ِ آن وسيله ي ِ كذايي ِ محصول دوران پلاستيك است،لزگي مي رقصد.

محو به:
بيرون.روز.دشت هاي اطراف منزل آماندا و استيو
آماندا در پناه بوته اي سايه گرفته و با نگاهي سرشار از لذت محو بازي كردن استيو با دوقلو هاست.




پي نوشت: يك خبر هم خوانديم اين روز ها كه كلي ما را به خود مشغول كرد...آن هم حذف پلوتون از منظومه ي شمسي بود!...از 1930 با ما بود اين گوگوري...دلمان برايش تنگ مي شود(!)....اصلن شايد به سياق آسيموف عزيز در رثايش يك تيريپ ساينس_فيكشن رفتيم بعدن

Tuesday, August 22, 2006

* ( *

ماه عقيم بود





پس ستاره ها را اداپته كرد

Friday, August 18, 2006

زن ِ همسايه شوهرش را كتك مي زند

از اينكه ساعت 9 صبح بايد جلوي ِ در شيشه اي ِ دوجداره ي مجتمع منتظرِ كارمند اداره ي مخابرات باشم عصبانيم.مامان صبح كه داشت ميرفت بيرون صدام زد و گفت: ساعت 9 برو پايين، از طرف مخابرات ميان خطِ جديد رو وصل كنند.
من [مست ِخواب]: مگه اين ساختمون سرايدار نداره؟
مامان:جمعه- سرايدار ساختمون- مثل اينكه صبحها جاي ديگه اي كار ميكنه...شغل دوم!

گوشه ي طبقه ي همكف،كنار ِ در و پشت به راه پله ها ايستاده ام و به امنيتي كه باعث ميشه تو روز روشن درهاي مجتمع قفل باشند و تكنولوژي عملن كشك باشد و تنها با چرخاندن ِ چندباره ي كليد در سوراخ قفل بتوان در را باز كرد درود مي فرستم.
صداي پا مي شنوم.زن است، كفشهاي پاشنه بلند پوشيده ، انگار مي خرامد و راه مي...با شنيدن جيغ خفيف زنانه اي سرم و نيمي از پيكرم برمي گردد به سمت صدا.زن با بهت به من نگاه مي كند.

من: ببخشيد..ترسوندمتون؟
زن: نه...شما ببخشين...اِنقد تو اين ساختمون آدم نمي بينيم، يه دفعه هم كه ميبينيم ديگه[ ميخندد]

من: [ با لبخندم حرفش را تاييد مي كنم]

يك دستِ زن كيف دسته كوتاه را روي شانه اش نگه داشته و دست ِ ديگرش وزن اورا به دستگيره ي در تحميل ميكند.باسن باشكوهي دارد.

زن: تازه اومدين تو اين ساختمون؟...همونهايي كه اومدن واحدِ2؟
من: نه...ما خيلي وقته اينجاييم...طبقه ي اول، واحد 3
زن:عجيبه...البته چند بار خواهرتون رو ديدم، ولي شما رو نه...
من[خنده م گرفته]: ايشون خواهرم نيستن...مامانم هستند!
زن:آخي نازي(!)...چه جوون
من: لبخند!
زن[ كليد را در قفل مي چرخاند]: خوشحال شدم از آشناييتون...ما طبقه ي دوم ميشينيم،واحد1...بيشتر همو ببينيم
من: مرسي...[لبخند!]
زن[بيرون ساختمان و در حال بستن در]:خدافظ...[لبخند]
من:خدافظ

به سختي سر و شكلم را در شيشه ي دوجداره ي صبحگاهي(!) مورد تفتيش قرار ميدهم.طفلك حق داشت بترسه، سر تا پا مشكي پوشيده ام با كفش هاي ِ سفيدِ آزاليا...عين ِ مداد سوسماري اي كه سرشو تراشيده باشند و بعد چپه گذاشته باشنش تو جامدادي...آن طرف ِ شيشه كارمند مخابرات پيداست، در را باز مي كنم.

*******

مامان: تو زن ِ اين دكتره رو ديدي؟
من: كدوم دكتره؟
مامان: همينايي كه طبقه ي بالا ميشينن
من: آره...يه بار...[ياد باسن باشكوه مي افتم]
مامان:شوهرش رو كتك مي زنه
من[سرم را از روي مجله ي «نگاه نو» بلند مي كنم و عينك را روي بيني به بالا مي سُرانم]:شما از كجا مي دونين؟!
مامان: جمعه مي گفت...مثه اينكه هر شب شوهره رو سياه و كبود مي ندازه از خونه بيرون...[مامان لباسش را دور كمرتنگ مي كند و به خودش مي چسباند]...جمعه هم چند بار آقاي دكتر رو ديده و بردتش خونه ي خودش...[روي پنجه مي ايستد و خودش را در شيشه ي دوجداره ي پنجره مي بيند]...دكتر هم كلي واسش درددل كرده و از كارهاي زنش گله
مامان: خيلي لاغر شدم ها...بايد همين رژيمو ادامه بدم
من:آره...لاغر شدين
مامان[چهره اش حالت شوخ و شنگي گرفته]:تا به وزن ِ تو برسم![خوشگل مي خندد]

_اوج ِ خودخواهيه اگه به اش بگم كه من مامان لاغر دوست ندارم...كه همون مامان گوشتيو ميخوام...كه وقتي بغلم مي كنه تو نرميش گم شم و بوي خوبش آرامشمو تكميل كنه_

من[كوسن را زير دستهايم جا به جا مي كنم]:ولي براي خودكشي راههاي ساده تري هم وجود داره

مجله را مي بندم و سنگين از جايم بلند مي شوم.

من:گشنمه
مامان:10 دقيقه ي ديگه

به پشت روي تخت دراز كشيده ام و دستها زير سر و خيره به سقف به اين فكر مي كنم كه چرا بايد زن ِ همسايه ي بالايي، با آن باسن باشكوه،شوهرش را كتك بزند...

صداي مامان از آشپزخونه: با خوراك قارچ ت ليمو هم مي خوري؟

Burlesque

1.دوران ِ غارنشيني ما تمام شد. تجربه ي جالبي بود روي هم رفته.


2.عنوان بلاگ را هم تغيير داديم.به هزار و يك دليل.كه يك دليلش اين بود كه وقتي اسم بلاگ را گذاشتيم« تراوشات يك ذهن كثيف»نيت داشتيم مطالبي را اينجا پابليش كنيم كه بي ربط به اين عنوان نبود و دغدغه هايي بود از اين دست.اما بعد نظرمان برگشت و تقريبن از همان اوايل قصد كرديم عنوان را عوض كنيم كه تنبلي و پاره اي مسايل ممانعت كرد.اين شد كه حالا شده بورلسك !


3.اين برادر ميرزا قشم شم ما جديدن چپ ميره راست مياد ما رو ماچ مي كنه(!).البته اين كارش اصلن جديد نيست و خانواده محبت دارند به ما كلن!. منتهاي مراتب تيراژ اين ماچ ها زيادي زياد شده وبراي ما اين شبهه پيش آمده كه نكنه به اين بچه الهام شده كه ما چند صبايي بيشتر مهمان اين فاني دنيا نيستيم و عزيزان بايد بيشتر قدر ما را بدانند و الخ. فريد جان!، دستم به پاچه ي شلوارت، سر جدت اگه خبر مبري داري به ما هم بگو...بلكه خودمان هم حواسمان را بيشتر جمع كنيم...واللا! آدم كه كف دستشو بو نكرده.


4.آقاي امير قادري عزيز، درست است كه ما يك كفترباز توپيم و امكان ندارد از كنار عكس جناب پل نيومن ، با بك گراند آبي ِ متمايل به رنگ چشمانش به همين سادگي بگذريم ولي اين دليل نمي شود كه خانم دانا ريو از 11 آوريل 1992 تا 10 اكتبر 2004(موقع مرگ)توامان هم زن ِ گريگوري پك باشد و هم زن ِ كريستوفر ريو!. وتازه مشتركن از اين آقايون يك بچه داشته باشد.گويا شما سهوا حافظه ي فوق العاده ي كفتربازها را دست كم گرفته ايد كه در فاصله ي چند صفحه اي اين اشتباه قوم و خويشي را مرتكب شده ايد.( ر.ك. به مجله ي «دنياي تصوير»- شماره 159- صفحات 43 و 49 )

Blog Counter