Sunday, January 20, 2008

ابرک فرنچ پوش

بالاخره تمام شد...باور خودمان هم نیست هنوز...خلوتی دل گوارتر از وبلاگ خاک گرفته مان برای واگویه هایی چنین شادمانه نیافتیم .19 ماه سر و کله زدن با انواع و اقسام آدمهای کمپلکسی (اعم از کادری و وظیفه )، تحمل محیط خشک و عبوس نظامی، بی چاک و دهنی های مکرر سرهنگِ کُنت، جبونی و حزب باد بودن و دودره بازیهای جناب سرگردی که بالاخره آنقدر واجد خصوصیات حضیضه شد که سزاوارانه قبه های سرهنگی ش را به دوش گیرد،صبح کله ی سحر با رخوت از خواب پا شدن و نصبه شب خوابیدن و ... همه ش تمام شد.
دیگه میتونی شب ها بدون کابوس فردا بخوابی ...

یادمان می آید دو سال پیش در کامنت دانی وبلاگ یک آقای وبلاگ نویس ِ تازه به خدمت مقدس سربازی اعزام شده ای نوشتیم" دوست داریم تجربه کنیم سرباز شدن را"، بعد یک آقایی در همان کامنت دانی آمد و بعد از نثار کردن مقادیر معتنابهی متلک و کنایه زد تو رومون و گفت" بس کنید این اداهایتان را و کلن جمع کنید این بساط اپیدمی شده ی میل وافر به سرباز شدن را" (نقل به مضمون و باادبیاتی دیگر)و کلن بحث عبثی در گرفت بین ما و اوشون که حتی از خود سابژه ی سربازی نیز پرت افتاد،بماند که بعد صاحب وبلاگ هم ناراحت شد و گفت بروید دم در خانه ی خودتان دعوا کنید...الان که غور می کنیم می بینیم ما هنوز هم خواهان این تجربه ایم و همه ی این ها البته برمی گردد به مازوخیسم شدید نهفته در وجودمان و از سر کنجکاوی و تجربه ی محض نیست قضیه، اما به ضرس قاطع اعلام می داریم که حاضرنیستیم حتی یک نفر و اصلن یک نفر از آدم هایی که دوستشان می داریم این پروسه ی مزخرف را از سر گذرانند.

ب.ت بی ربط: چه قدر دل مان تنگ شده بود برای اینجا...

0 Comments:

Post a Comment

<< Home

Blog Counter